ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

ذهن زیبای خود را زیباتر کنید


ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

لینک های مفید برای ذهن های زیبای شما


ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

جملات کوتاه زندگی


وقتی میخواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ای.

به خاطر داشته باش که عشق‎های به یادماندنی و دستاوردهای عظیم، به خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎اند.

وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

این سه میم را از همواره دنبال کن: محبت و احترام به خود را؛ محبت به همگان را؛ مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای.

به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می‎جویی، گاه خود شانسي بزرگيست.

اگر می‎خواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزش‎های خود را به‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.

به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش‎تر عمر کردی، با یادآوری زندگی خويش دوباره شادی را تجربه کنی.

با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته‎ای.

بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد

مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید، شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد

زمان بیماری، شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید، يادتان باشد فراموششان نكنيد.

همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید

از نماز و دعا کمک بگیرید.

به كتاب اعتماد كنيد اون دوست خوبي است.

انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

روزانه ده دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

زندگی به مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند همچون کلاس جبر (البته براي بعضي ها)

و اما عشق نمی میرد... (چگونه بدانیم عشق چیست)


در كشور آلمان زن و شوهري زندگي مي كردند كه هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يك روز براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شدند، به جنگل انبوه و سبز رسيدند. همينطور كه از جنگل و طبيعت آن لذت مي بردند ببر كوچكي نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود: نبايد به آن بچه ببر نزديك شد. به نظر او ببر مادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت. پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد. اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد دست همسرش را گرفت و گفت: عجله كن! ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.در گذر ايام مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق يك دعوتنامه كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد. زن با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود. پس تصميم گرفت: ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد. در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد. دوري از ببر برايش بسيار دشوار بود. روزهاي آخر قبل از مسافرت مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد. سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد، زن بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند، در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد: عزيزم ، عشق من، من بر گشتم اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود چقدر دوريت سخت بود اما حالا من برگشتم و در حين ابراز اين جملات مهر آميز به سرعت در قفس را گشود: آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد. ناگهان صداي فريادهاي نگهبان قفس فضا را پر كرد: نه، بيا بيرون؛ بيا بيرون: اين ببر تو نيست. ببر تو بعد از اينكه كشور رو ترك كردي، بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد. اين يك ببر وحشي گرسنه است. اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود. ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي، ميان آغوش پر محبت زن مثل يك بچه گربه رام و آرام بود. اگرچه ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود نمي فهميد؛ اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد. چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

مي­گويند براي هديه كردن محبت يك دل ساده و صميمي كافي است. عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است. محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند. و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست. در كورترين گره ها، تاريك ترين نقطه ها، مسدود ترين راه ها، عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست.

امید به زندگانی با پشتکار


داستان امروز ما در مورد دختر كوچكی است كه در یك كلبه محقر دور از شهر در یك خانواده فقیر به دنیا آمده بود. زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعیف و شكننده ای بود. همه شك داشتند كه زنده بماند. وقتی 4 ساله شد، بیماری ذات الریه و مخملك را با هم گرفت. تركیب خطرناكی كه پای چپ او را از كار انداخت و فلج كرد. اما او خوش شانس بود.
چون مادری داشت كه او را تشویق و دلگرم می كرد. مادرش به او گفت: علی رغم مشكلی كه در پایت داری، با زندگیت هر كاری كه بخواهی می توانی بكنی، تنها چیزی كه احتیاج داری ایمان، مداومت در كار، جرات و یك روح سرسخت و مقاوم است. بدین ترتیب در 9 سالگی دختر كوچولو بست های آهنی پایش را كنار گذاشت و بر خلاف آنچه دكتر ها می گفتند كه هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود، راه رفت و 4 سال طول كشید تا قدم های منظم و بلندی را برداشت و این یك معجزه بود.
او یك آرزوی باور نكردنی داشت، آرزو داشت بزرگ ترین دونده زن جهان شود، اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو چه معنایی می توانست داشته باشد؟ در 13 سالگی در یك مسابقه دو شركت كرد و در تمام مسابقات، آخرین نفر بود. همه به اصرار به او می گفتند كه این كار را كنار بگذارد، اما روزی فرا رسید كه او قهرمان مسابقه شد.
از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شركت كرد و برنده شد. در سال 1960 او به بازی های المپیك راه یافت، و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا، یك دختر آلمانی قرار گرفت و تا بحال كسی نتوانسته بود او را شكست دهد. اما ویلما پیروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادی 400 متر، 3 مدال المپیك گرفت.
آن روز او اولین زنی بود كه توانست در یك دوره المپیك 3 مدال طلا كسب كند...
در حالی كه گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود.....