۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

حد عشق

اين يك داستان واقعي است كه در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي كرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب كردن ديوار در بين آن مارمولكي را ديد كه ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يك لحظه كنجكاو شد.

وقتي ميخ را بررسي كرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه كوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ در يك قسمت تاريك بدون حركت، مارمولك ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!! چنين چيزي امكان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله كارش را تعطيل و مارمولك را مشاهده كرد. در اين مدت چكار مي كرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور كه به مارمولك نگاه مي كرد يكدفعه مارمولكي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!! مرد شديدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!! اگر موجود به اين كوچكي بتواند عشقي به اين بزرگي داشته باشد پس تصور كنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي كنيم

من چقدر ثروتمندم

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم:
«بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید:
«ببخشین خانم! شما پولدارین »
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم:
«من اوه… نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت:
«آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.
لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

نامه جبران خلیل جبران

ماری نمی توانم برای ساعت خوابم، ساعت کارم و ساعت تمرینم برنامه ریزی کنم.

همیشه می شنویم که می گویند همه قادرند هر روز در ساعت معینی بیدار شوند، چای بنوشند، و به بستر می روند - و از این انضباط خشنودند.

از نظر من، این مردم همیشه فقط همان یک روز را زندگی می کنند. اگر بتوانم در قلب یک انسان، گوشه ای تازه را به او بنمایانم، بیهوده نزیسته ام. موضوع خود زندگی است، نه شعف یا درد یا شادی یا ناشادی. نفرت به همان اندازه ی دوست داشتن خوب است - یک دشمن می تواند به خوبی یک دوست باشد.

برای خود زندگی کن - زندگی ات را بزی. سپس به راستی دوست انسان خواهی شد.

من نیازمند آنم که بگذارم چیزهایی که باید رخ بدهند،پس باید برای حوادث غیر مترقبه آماده بود. برای من، هر روزی که می گذارد تفاوت دارد،و وقتی هشتاد سالم بشود، همچنان منتظر تجربه هایی خواهم بود که درون و بیرونم را دگرگون می کند.

وقتی پیری فرا می رسدف دیگر به کارهایی که کرده ام نخواهم اندیشید، دیگر گذشته است. می خواهم از هر لحظه زندگی که هنوز برایم باقی مانده، استفاده کنم. نه برای مسائل مهم، که تنها می توان برای کارهای خرد برنامه داد. آن که برای کارهای مهم برنامه می ریزد، همه چیز را به مسائل کوچک تبدیل می کند. 25 دسامبر 1912

حکایت دو برادر

دو برادر با هم در يك مزرعه خانوادگي كار مي كردند.
يكي از برادرها متاهل بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود.
آن دو در پايان هر روز ما حصل كار و زحمتشان را به طور مساوي بين هم تقسيم مي كردند.
روزي برادر مجرد پيش خود انديشيد: اين منصفانه نيست كه ماحصل كار و زحمت مان را به طور مساوي با هم تقسيم كنيم. من مجرد هستم و تنها و بالطبع نيازم هم خيلي كم است. به همين خاطر، او هر شب كيسه اي گندم از انبار كوچك خود بر مي داشت، مزرعه مابين منزل خود و برادرش را پنهاني مي پيمود و كيسه گندم را به انبار برادرش حمل مي كرد.
از طرف ديگر، برادر متاهل هم پيش خود انديشيد: اين منصفانه نيست كه ما حصل كار و زحمت مان را به طور مساوي با هم تقسيم كنيم. از هر چه كه بگذريم، من متاهل هستم و صاحب زن و بچه هايي كه مي توانند در سال هاي آتي زندگي با ياري ام بشتابند. برادرم تك و تنهاست و كسي را ندارد تا در آن سال ها يار و ياورش باشد. به همين خاطر، او نيز هر شب كيسه اي گندم از انبار كوچك خود بر مي داشت، مزرعه مابين منزل خود و برادرش را پنهاني مي پيمود و كيسه گندم را به انبار برادرش حمل مي كرد.
سال هاي متمادي هر دو برادر گيج و مبهوت بودند، چون گندم انبار آن دو هرگز كم نمي شد.
يك شب تاريك، زماني كه هر دو برادر پنهاني در حال حمل گندم به انبار برادر ديگر بودند، بناگاه به هم برخوردند. آن دو پس از يك مكث طولاني متوجه حادثه اي كه در طي ساليان گذشته بوقوع مي پيوست، شدند. دو برادر، كيسه هاي گندم را بر زمين نهادند و همديگر را در آغوش كشيدند.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

گفتگو با خدا


I dreamed I had an interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
God asked
خدا گفت
So you would like to interview me
پس می خواهی با من گفتگو کنی
I said ,If you have the time
گفتم اگر وقت داشته باشید
God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدی است
What questions do you have in mind for me
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی
What surprises you most about human kind
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند
God answered
خدا پاسخ داد
That they get bored with child hood
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
They rush to grow up and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد
long to be children again
حسرت دوران کودکی را می خورند
That they lose their health to make money
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند
and then
و بعد
lose their money to restore their health
پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند
That by thinking anxiously about the future
اینکه با نگرانی نسبت به آینده
They forget the present
زمان حال را فراموش می کنند
such that they live in neither the present
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند
And not the future
نه در آینده
That they live as if they will never die
این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد
and die as if they had never lived
و آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند
God's hand took mine and
خداوند دستهای مرا در دست گرفت
we were silent for a while
و مدتی هر دو ساکت ماندیم
And then I asked
بعد پرسیدم
As the creator of people
به عنوان خالق انسانها
What are some of life lessons you want them to learn
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند
God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد
To learn they can not make any one love them
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد
but they can do is let themselves be loved
اما می توان محبوب دیگران شد
To learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
but is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم
and it takes many years to heal them
ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
To learn to forgive by practicing for giveness
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند
T o learn that there are persons who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند
But simly do not know how to express or show their feelings
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند
To learn that two people can look at the same thing
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند
and see it differently
اما آن را متفاوت ببینند
To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
They must forgive themselves
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
And to learn that I am here
و یاد بگیرند که من اینجا هستم
ALWAYS
برای همیشه

۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

نکاتی اموزنده از تاریخ نگار بزرگ جیمز انتونی فرود



جيمز آنتوني فرود James Anthony Froude مورخ بنام است که در سال 1818 به دنيا آمد. «تاريخ آنگلو ساكسون ها» و «الهه انتقام» مهمترين تاليفاتش هستند


- پس از رسيدن به سالخوردگي است كه انسان به محدود بودن توان خود پي مي برد.


- اگر بتوان يك انسان را از سنين 20 تا 30 سالگي تحت كنترل قرارداد بقيه عمر قادر خواهد بود خود را كنترل كند.
ايجاد ترس در انسان حتي اگر از ناحيه والدين باشد نوعي ظلم است، زيرا كه ترس ممتد اعتماد به نفس را از افراد سلب مي كند.


- مطالعه تاريخ به من آموخته است كه با فريب و نيرنگ نمي شود براي مدتي طولاني برجماعتي حكومت و رياست كرد.


- حيوانات جنگل براي ورزش و تفريح نمي كشند، اما تاريخ نشان داده است كه پاره اي از انسانها از كشتن و كشته شدن همنوع لذت مي برند.


- آموزش اخلاقيات به مراتب مهمتر و موثرتر از آموزش دانش است.


- بايد به نوجوانان آموخت كه از تجربه ديگران (بيوگرافي ها و كتابهاي تاريخ) استفاده كنند، زيرا اگر بخواهند از تجربه خود درس بگيرند؛ اين درس خيلي گران و خيلي دير به دست خواهد آمد و ممكن است براي استفاده از آن هم از عمر چيزي باقي نمانده باشد.



برگرفته از Iranianhistory on this day

۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

اسکناس ده فرانکی

فرانك فرانسه، سابقه اي ديرينه دارد. سال ها پيش در پاريس، دچار افسون آن شدم. جنس دوست داشتني اي كه از بس در دست چرخيده، صاف شده است. تكه هاي كاغذ مزين به چهره هاي مشهور. اسكناس ده فرانكي مورد علاقه ام بود - ولتر سر بزيرانگار از ربا خواران خجالت مي كشيد .آپارتمان شيك استاد دانشگاه مجردي را اجاره كرده بوديم - ديوارها اطلس كوب و پرده ها همه توري بود. مثل اين بود كه آدم داخل لباس زير توري زندگي كند . شوهر جوانم هر روز در بيبليوتك بود، كتابخانه ملي. من هم هر روز به گردش مي رفتم . شعبده بازها را تماشا مي كردم و به صداي ويولن زن ها گوش مي دادم. در پارك ها و چمن هاي كنار رودخانه آثار بالزاك. كولت و فلوبر را مي خواندم. رمان هايي درباره ي پول بود - كي دارد و كجا مي شود پنهانش كرد. يك دست لباس چقدر مي ارزد و آدم چقدر مي تواند قصاب را منتظر نگه دارد .در يك صبح ماه اوت در پارك حاشيه رودخانه حوالي پله د ولو آلما ولو بودم. زوجي ايستاده بودند - مرد كوتاه و قلنبه. زن قد بلند و توپر. مرد كت و شلوار و كراوات داشت و زن لباس كشباف سرخابي. نزديك كه آمدند متوجه شدم رنگ لباس زن عين سرخاب روي گونه اش است .با صداي دو پوسته اي گفت : « پارله وو فرانسه »گفتم:« زبان فرانسه را خوب بلد نيستم » - «دويچ ؟»- « ناين »با شنيدن اين حرف مرد چاق تعظيم كرد و صد و هشتاد درجه چرخيد و رفت. چاقي و سر زندگي اش مال خامه بود… هيكل موقر و توپر زن هم مال سوسيس و آبجو بود. به انگليسي از ته حلق حرف مي زد: « اين دورو برها رستوران آلماني سراغ نداريد ؟ يا مهمان خانه آلماني ؟ »آرايش غليظي داشت - زير آن رنگ سرخ را حسابي چرب كرده بود. مرد به چالاكي دختري شيطان دويد به طرف درخت بلوطي و پشت خود را به آن ماليد .گفتم : « چنين جايي نمي شناسم .» زن مثل آلماني هاي قديم آهي كشيد. روي نيمكتي نشست و به كفش هاي گنده ترك خورده اش نگاه كرد. من هم نشستم. مرد حالا پشت سر ما بود. خلال دنداني به دهان داشت.زن به من مي گفت. از بافاريا آمده اند. دخترشان عكاسي است كه در ماره زندگي مي كند. واي چه جاي قشنگي است. مادر كه اين حرف ها را مي زد چهره اش جان مي گرفت. پدر كه به قول مادر فقط آلماني بلد بود هم لبخند زد. انگار كه از شيريني پزي حرف مي زديم. شب گذشته با قطار آمده بودند. دخترشان با خوشحالي به استقبال آنها آمد. اما غمگين هم بود زيرا براي انجام ماموريتي سه روزه بايد به نقطه ديگري از كشورمي رفت و نمي توانست نرود، دلش مي خواهد نمره هاي خوبي بگيرد. مي فهميد كه مادموازل. آن روز صبح زود سوار فيات خود شد و رفت. بليت كنسرت و غذا برايشا ن گذاشت.نگاهي به پدر انداختم. انگار در خيال خود ويولن مي زد. طره موي سياه به ابرويش مي ريخت. چشم هاي درشت آبي زن پر از اشك شد و داستانش سرعت گرفت. بعد از صبحانه تصميم گرفتند قدمي بزنند حمام كردند –بر اي صرفه جويي در مصرف آب در يك وان رفتند. در ذهنم مجسم كردم كه اين موجود ريزه آن هيكل گنده را صابون مي زند. بعد لباس تن كردند و بيرون آمدند. در را بستند صداي كليك در كه آمد. آلورآخ. كيف دستي با كليد توي آپارتمان جا مانده بود. زن ناليد و با مشت به پيشاني زد. « همه اش تقصير خودم است. تا پنج شنبه پشت در مي مانيم .»« سرايدار...»« نمي تواند از كجا بداند ما شياد نيستيم. دستش بسته است.»براي اينكه بفهميم مچ هاي پرمويش را به هم چسباند. گفتم: « كل دوماژ،چه بدبختي،»زن گفت: « يك هتل آلماني شايد به ما اطمينان كند و چند شب را همان بدهد. شايد پول هم بدهند كه چند تكه لباس زير بخريم.»پول چقدر حياتي است. درست همان طور كه رمان نويسان گفته اند: آدم ها به خاطر آن عروسي مي كنند. آدم مي كشند، تملق مي گويند، مي ترسانند. سوار اسب بي يراق مي شوند و به هركودني درس مي دهند. و بالاي تخته ها عمرشان را هدر مي دهند.دنبال ماين هر، آقاي خودم مي گشتم گفتم:« من مختصري پول دارم. مي توانم…»ماين هر هم برگشته بود زير درخت و لبخند مي زد زن گفت: « نه» گفتم : « چرا »- اوه، نه- اوه، بله- ناين- يا- نو- ويچشم هاي زن بسته شد. ريمل اش شره مي كرد.براي ختم بحث گفتم: « ‌وي ، من هشتاد فرانك دارم.»آن موقع هشتاد فرانك پنجاه دلار بود. دروغ مي گفتم، نود دلار داشتم.زن چشم باز كرد و با رندي گفت: «آدرستان را بنويسيد. پول را برايتان پس مي فرستيم به محض اين كه دخترمان برگردد.»نشاني خانه مان را با اسكناس ها به آنها دادم و خودم به خانه برگشتم.شوهرم گفت: « به نظرم حقه باز بودند.»به او نگفتم كه نمايشي را كه نديده دو برابر هشتاد فرانك مي ارزيد. طرح،داستان، شگرد هنرمندانه.آدرس گرفتن. به او نگفتم كه مرد زن بود و زن مرد. در آپارتمان خودمان از اين چيزها زياد داشتيم. لابد فردا هنرشان را به گوشه ي ديگري از شهر مي برند. شايد هم آن زوج فردا به جلد حقيقي خود درآيند. نگفتم كه اسكناس ده فرانكي با تصوير هنرمندانه ولتر را به او ندادم. شوخي بامزه اي بود كه سرشان كلاه گذاشتم.هنوزآن اسكناس را دارم. هر بار كه نگاهش مي كنم ياد خسيس هاي بالزاك. دز دهاي زولا، هنرمندان سخت كوش كولت مي افتم والبته فدريك مورد علاقه ي فلوبركه همه چيز را در گرو تاس ريختن مي گذاشت. بعد ياد دوستان كلاهبرداري مي افتم كه در رستوراني بخار گرفته منتظر نشسته اند تا ناهارشان را بياورن، دست هاي همديگر را نوازش مي كنند. لابد.
ادیت پرلمان/ ترجمه ی اسدالله امرایی

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

ذهن زیبا : تلاشی برای دنیایی زیبا تر


تعمق در زیبایی های دنیا و لذت بردن و غرق شدن در دنیای زیبایی ها هدف این وبلاگ است .
اگرچه هدف ارمانی نویسنده حرکت به سوی زیبا تر شدن دنیا و درک بیشتر زیبایی های ان است و این هدفی است بسیار سخت ، اما نویسنده خوشحال خواهد بود اگر در تمام دوران حیات این وبلاگ تلنگری هرچند کوچک حتی فقط بر یک نفر وارد کند .
دنیای زیبایی را برای همتان ارزومندم .