‏نمایش پست‌ها با برچسب حکایت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حکایت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

شیخ ابوسعید


شیخ ابوسعید را گفتند: «فلان کس بر روی آب می‏رود.» گفت: «سهل است، بزغی و صعوه ای نیز برود». گفتند :«فلان کس در هوا پرد.» گفت:«مگسی و زغنه‏ای می‏پرد.» گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می شود.» شیخ گفت:«شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‏شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد.»

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

بهترین خبر هفته


روزي روبرت دوونسزو گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختگن مي شود تا آماده رفتن شود .

پس از ساعتي ، او داخل پاركينگ تك وتنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك مي شود. زن پيروزيش را تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست .

دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالي كه آن را توي دست زن مي فشارد گفت : براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي را آرزو مي كنم .

يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود كه يكي از مديران عاليرتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديك مي شود و مي گويد : هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد . مي خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است . او نه تنها بچه مريض و مشرف به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فريب داده
، دوست غزير
دو ونسزو مي پرسد : منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان
نبوده است .

بله كاملا همينطور است .

دو ونسزو مي گويد : در اين هفته ، اين بهترين خبري است كه شنيدم .

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

ساچی گابریل: بگو خدا چه شکلی است؟


وقتی برادر “ساچی گابریل”به دنیا آمد،ساچی از پدر و مادرش خواست تا او را با بچه تنها بگذارند.پدر و مادر ساچی که می ترسیدنداو مثل بچه های چهار ساله دیگر،حسادت کند و بخواهد بچه را بکشد،
اجازه ندادند.اما در ساچی هیچ حسادتی ندیدند.مثل همیشه با محبت با بچه رفتار میکرد،وسرانجام پدر و مادرش تصمیم گرفتند امتحانی بکنند.ساچی را با نوزاد تنها گذاشتندواز پشت در نیمه باز،او
را زیر نظر گرفتند. وقتی ساچی کوچولو دید که به خواسته اش رسیده،نوک پا به طرف گهواره رفت،روی کودک خم شد و گفت:
“بگو خدا چه شکلی است؟من دیگر یادم رفته!”

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

اثبات عدم وجود شیطان


استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:”بله او خلق کرد”
استاد پرسيد: “آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟”
شاگرد پاسخ داد: “بله, آقا”
استاد گفت: “اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است”
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: “استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟”
استاد پاسخ داد: “البته”
شاگرد ايستاد و پرسيد: “استاد, سرما وجود دارد؟”
استاد پاسخ داد: “اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: “در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد: “استاد تاريکي وجود دارد؟”
استاد پاسخ داد: “البته که وجود دارد”
شاگرد گفت: “دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد.”
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: “آقا, شيطان وجود دارد؟”زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: “البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست.”
و آن شاگرد پاسخ داد: “شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.
نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن بود

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

درسی از ابومسلم خراسانی


شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.

روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد .

مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟!

جوان گفت: آری

مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری .

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت؟

استاد خندید و گفت سالار ایرانیان، ابومسلم خراسانی. جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.

اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : “آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود .”
ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

مشاجره خرقانی با خدا


شبی خرقانی نماز میکرد از غیب ندا آمد که ای شیخ خواهی آنچه از تو دانیم با خلق باز گوییم تا تو را سنگسار کنند؟

خرقانی ندا داد:خواهی آنچه از لطف و کرم تو دانم با خلق باز گویم تا دیگر کسی تورا سجده نکند؟

ندا آمد:که نه از تو نه از من !

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

خداوند تو را دوست دارد (حکایت )

یک کشیش روایت میکند :

روزی از کلیسای روز موعود در شهر لیسبون خارج شدم پس از اندی پیاده روی به جلوی مغازه فرناندو رسیدم ، صف بسیار طولانی و هوا بس گرم بود. حوصله مردم داشت سر می رفت و اندک اندک اعتراض و غرغر شروع می شد ، ناگاه زنی از راه رسید و سعی کرد که صف را دور بزند.
در اینجا بود که یک فستیوال فحاشی و پرخاشگری از سوی دیگر مشتری ها آغاز گردید و آن زن هم با همان شدت و حرارت به این پرخاشها پاسخ میداد.
زمانی که وضعیت غیر قابل تحمل شده بود ، یک نفر از میان جمعیت فریاد زد : هی خانم ، خداوند تو را دوست دارد.
واقعا شگفت زده شدم در تمام عمرم چنین واقعه ای را نمی توانستم حتی تصور کنم ، واقعا عجیب بود در لحظه ای که همه در فکر خشم و نفرت بودند ، یک نفر صحبت از عشق کرد.
در همان ساعت ، گویی سحر و جادویی شده باشد ، تمامی آن آشوب و ولوله ناپدید گردید. آن زن نیز به سر جای خودش در درون صف بازگشت و آن مشتری های پرخاشگر به خاطر فحاشیهای خود به آن شدت ، عذرخواهی کردند.

حکایت شیونا و جوان دزد


شیوانا از راهی می گذشت .خسته شد و به درختی تکیه داد. چند دقیقه بعد جوانی سراسیمه به درخت نزدیک رسید و جسمی را که داخل پارچه ای پوشانده بود زیر یک سنگ مخفی کرد. به محض این که جوان کارش را تمام کرد نگاهش را به سمت درخت چرخاند و شیوانا را دید که به او نگاه می کند!جوان شرمزده شد سرش را پایین انداخت و از شیوانا دور شد.

روز بعد عده ای از مردم دهکده آن مرد جوان را طناب بسته نزد شیوانا آوردندو از او خواستند تا برای آن جوان مجازاتی مشخص کند. شیوانا سری تکان داد و از جمعیت پرسید:"جرم این جوان چیست!؟" یکی از جمع پاسخ داد:این جوان دیروز به درون معبد قدیمی دهکده رفته و ظرف گران قیمتی را که آنجا بود ربوده و فرار کرده است.

شیوانا پرسید:"از کجا می دانید که کار این جوان بوده است!؟"

همان شخص پاسخ داد:دقیقا مطمئن نیستیم.اتفاقا وقتی ظرف به سرقت رفته کسی در معبد نبوده است.ما بر اساس حدس و گمان فکر می کنیم کار او بوده است.البته او خودش می گوید که از ظرف گران قیمت خبری نداردو ما هر جایی که گمان می کردیم را گشتیم ولی ظرف را ندیدیم!

شیوانا با عصبانیت گفت:" شما بر اساس حدس و گمان شخص محترمی را متهم کرده اید.زود این جوان را رها کنید و وقتی شواهدی محکم تر داشتید سراغ من بیایید!"

جمعیت,جوان را رها کردند و پراکنده شدند.ساعتی بعد جوان در خلوت نزد شیوانا آمد وشرمزده وخجل سرش را پایین انداخت و آهسته گفت استاد!شما خودتان دیدی که من ظرف را کجا پنهان کردم؟پس چرا مرا لو ندادید!؟ شیوانا آهی عمیق کشید و گفت:" به جز من چشمان خالق هستی هم نظاره گر اعمال تو بود. وقتی خالق کاینات آبروی نو را نگه داشت و اجازه نداد که کسی نظاره گر اعمال تو باشد, چرا من که چشمانم از اوست پرده پوشی نکنم!؟"

جوان خجل و سرافکنده از حضور شیوانا بیرون رفت. روز بعد دوباره جمعیت آن جوان را نزد شیوانا آوردند و گفتند:ظرف گرانقیمت شب گذشته به طور عجیبی به معبد بازگردانده شده است و هیچکس ندیده که چه کسی این کار را انجام داده است.برای همین ما به این نتیجه رسیدیم که این جوان بی گناه بوده و ما بی جهت او را متهم کرده ایم.به همین خاطر نزد شکا آمده ایم تا از او بخواهید ما را ببخشد!

شیوانا تبسمی کرد و گفت:" این جوان حتما شما را می بخشد بروید و به کار خود برسید!"

وقتی جمعست پراکنده شدند. شیوانا آهسته نزدیک جوان رفت و گفت:" همان کسی که چشمن بقیه را کور کرد وآبرویت را حفظ نمود اگر اراده کند می تواند پرده ها را براندازد و اسرار پنهان تو را برملا سازد ودر یک چشم به هم زدن تو را رسوا کند.قدر این حامی بزرگ را بدان و همیشه سعی کن کاری کنی که او خودش پوشاننده عیبهای تو باشد!"

زیبایی رایگان است (حکایت)


مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت .
زنی نزدیك شد و اجناس او را بررسی كرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .
زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت كه قیمت همه آنها یكی است .
او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یك قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی كه وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را كه ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است .

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند

ابوسعيد را گفتند : كسى را مى ‏شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى ‏رود.
شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست.

مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد

۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه

حکایت گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: " مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. "

فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست." گنجشك گفت: " لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: " ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت: " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. "
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.


۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه

فرصت هاای که دیگر وجود ندارند .

پیرمرد خوش برخورد و ملیحی هر از یکبار برای فروش اسباب و اثاثیه به عتیقه فروشی خیابان (نیوهمپشایر) مراجعه می کرد.
یک روز زن عتیقه فروش پس از خروج پیرمرد از مغازه به همسرش می گوید:« دلم می خواست به پیرمرد بگویم پقدر انسان خوش برخورد و نازنینی است و چقدر از دیدنش روحیه پیدا می کنم.»


عتیقه فروش پاسخ می دهد:« حق با توست.این دفعه که اومد بهش بگو.»

تابستان سال بعد، دختر جوانی وارد عتیقه فروشی می شود و پس از معرفی خود به عنوان دختر همان پیرمرد خوش برخورد و ملیح اظهار می دارد که پدرش چندی پیش دارفانی را وداع گفته است.

زن عتیقه فروش، آخرین گفت و گوی خود و همسرش را پس از خروج پیرمرد از مغازه برای او تعریف می کند..دختر، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده، گریه کنان می گوید:«آه، ای کاش اینو بهش می گفتید، چون خیلی در روحیه اش تاثیر می گذاشت.آخه یه آدمی بود که نیاز داشت اطمینان حاصل کند که دوستش دارند.»

عتیقه فروش بعدها می گفت:
« از آن روز به بعد، هر حرکت یا جنبه ای از مردم را که به نظرم خوب و خوشآیند می آید ، به آنها ابراز می دارم. چون امکان دارد که فرصت دیگری برایم مقدور نباشد.»


منبع کتاب:جانب عشق عزیز است،فرومگذارش/مسعود لعلی

۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

حکایت : درخت مشکلات

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد.
آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه‌اش دعوت کند.
موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند. قبل از ورود، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش، شاخه‌های درخت را گرفت. چهره‌اش بی‌درنگ تغییر کرد. خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، برای فرزندانش قصه گفت، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.
از آنجا می‌توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی‌اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.
نجار گفت:
- آه این درخت مشکلات من است. موقع کار، مشکلات فراوانی پیش می‌آید، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می‌رسم، مشکلاتم را به شاخه‌های آن درخت می‌آویزم. روز بعد، وقتی می‌خواهم سر کار بروم، دوباره آنها را از روی شاخه بر می‌دارم. جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می‌روم تا مشکلاتم را بردارم‌، خیلی از مشکلات، دیگر آنجا نیستند‌، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند.

نوشته پائولو كوئيلو

حکایت : هدیه ای زیبا

روزی «ایوان تورگینف»، نویسنده ی مشهور روس، با مرد فقیری برخورد کرد که از او صدقه خواست.
وی می گوید: « من به تمام جیبهای خود دست زدم،ولی چیزی نبود.»

فقیر همچنان انتظار می کشید و دست دراز شده اش کمی منقبض و لرزان. در حالی که پریشان و ناراحت شده بودم دست کثیف او را گرفتم و فشردم و گفتم:« برادر،از دست من عصبانی نشو، چیزی همراهم ندارم.»

فقیر چشمان قرمز شده اش را بالا آورد ، تبسمی کرد و گفت:« تو مرا برادر خطاب کردی، و این در حقیقت هدیه ای است که به من دادی.»


کتاب جانب عشق عزیز است، فرومگذارش

۱۳۸۸ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

حکایت ارایشگر و وجود خدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد

۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

هر سد و مانعی میتواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

در زمان‌های گذشته، پادشاهی تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می‌گذشتند. بسیاری هم غرولند میكردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم این شهر عجب مرد بی‌عرضه‌ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط برنمی‌داشت.
نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیك سنگ شد.

بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.
ناگهان كیسه‌ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه‌های طلا و یك یادداشت پیدا كرد.

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود: "هر سد و مانعی میتواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."


۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

حکایت دو برادر

دو برادر با هم در يك مزرعه خانوادگي كار مي كردند.
يكي از برادرها متاهل بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود.
آن دو در پايان هر روز ما حصل كار و زحمتشان را به طور مساوي بين هم تقسيم مي كردند.
روزي برادر مجرد پيش خود انديشيد: اين منصفانه نيست كه ماحصل كار و زحمت مان را به طور مساوي با هم تقسيم كنيم. من مجرد هستم و تنها و بالطبع نيازم هم خيلي كم است. به همين خاطر، او هر شب كيسه اي گندم از انبار كوچك خود بر مي داشت، مزرعه مابين منزل خود و برادرش را پنهاني مي پيمود و كيسه گندم را به انبار برادرش حمل مي كرد.
از طرف ديگر، برادر متاهل هم پيش خود انديشيد: اين منصفانه نيست كه ما حصل كار و زحمت مان را به طور مساوي با هم تقسيم كنيم. از هر چه كه بگذريم، من متاهل هستم و صاحب زن و بچه هايي كه مي توانند در سال هاي آتي زندگي با ياري ام بشتابند. برادرم تك و تنهاست و كسي را ندارد تا در آن سال ها يار و ياورش باشد. به همين خاطر، او نيز هر شب كيسه اي گندم از انبار كوچك خود بر مي داشت، مزرعه مابين منزل خود و برادرش را پنهاني مي پيمود و كيسه گندم را به انبار برادرش حمل مي كرد.
سال هاي متمادي هر دو برادر گيج و مبهوت بودند، چون گندم انبار آن دو هرگز كم نمي شد.
يك شب تاريك، زماني كه هر دو برادر پنهاني در حال حمل گندم به انبار برادر ديگر بودند، بناگاه به هم برخوردند. آن دو پس از يك مكث طولاني متوجه حادثه اي كه در طي ساليان گذشته بوقوع مي پيوست، شدند. دو برادر، كيسه هاي گندم را بر زمين نهادند و همديگر را در آغوش كشيدند.