۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

نامه ای از خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی.
دوست و دوستدارت: خدا




ذهن ها و بحث ها

ذهن های بزرگ،
راجع به ایده ها و نظریات بحث می کنند،
ذهن های متوسط،
درباره ی اتفاقات و حوادث
و ذهن های کوچک
راجع به مردم.

روبرت کوئی لی

در باب موفقیت

موفقیت یعنی از مخروبه های شکست،کاخ پیروزیساختن.
موفقیت یعنی از ناممکن ها،ممکن ساختن.
موفقیت یعنی همیشه جانب حق را نگاه داشتن.
موفقیت یعنی با آرامش زیستن.
موفقیت یعنی ناکامی ها را جدی نگرفتن.
موفقیت یعنی از تجارب انسان های موفق درس گرفتن.
موفقیت یعنی اشتباه را پذیرفتن و تکرار نکردن آن.
موفقیت یعنی با شرایط مختلف خود را وفق دادن.
موفقیت یعنی تکیه گاه بودن برای دیگران.
موفقیت یعنی قدردان بودن.
موفقیت یعنی خسته نشدن از مبارزه با دشواری ها.
موفقیت یعنی خندیدن به آنچه دیگران مشکلش می پندارند.
موفقیت یعنی توانایی دوست داشتن.
موفقیت یعنی عاشق زندگی بودن.
موفقیت یعنی صبور بودن.
موفقیت یعنی حفظ خونسردی در شرایط دشوار.

مجله موفقیت

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

انتقاد و تشویق

روزي «چارلز شواب» از ميليونرهاي معروف تاريخ امريکا ، با سه کارگر خود هنگام اجراي وظيفه سيگار مي کشيدند برخورد مي کند، کاري که برخلاف مقررات شرکت بود.

او مي توانست آنها را توبيخ کند و بگويد:« شما که مي دانيد طبق مقررات نبايد سيگار بکشيد.» اما شواب مي دانست چنين کلماتي فقط کارگران را تحقير مي کند و سبب نارضايتي آنان مي شود.

او به جاي زدن اين حرفها، دست در جيبش کرد و سه سيگار بيرون آورد و به هر يک يکي داد و گفت:« بچه ها اين سيگارها را از من بگيريد، ولي اگر در ساعت هاي کار نکشيد سپاسگزار خواهم بود.»

روزي کسي از شواب پرسيد:« شما چه طور موفق شديد چنين کارگراني سخت کوش و وفادار داشته باشيد؟» و او توضيح داد:
« من هرگز از کسي انتقاد نمي کنم،راه پرورش بهترين چيزهاي موجود در يک شخص، تشويق و قدرداني است.»

از کتاب: جانب عشق عزيز است،فرومگذارش/مسعود لعلي

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد ؟!

خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

اما :

به قدر فهم تو كوچك مي‌شود

به قدر نياز تو فرود مي‌آيد،

به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،

به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،

به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،

به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود...

پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.

برادر مي‌شود محتاجان برادري را.

همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را.

طفل مي‌شود عقيمان را.

اميد مي‌شود نااميدان را.

راه مي‌شود گم‌گشتگان را.

نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.


خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را.

به شرط اعتقاد؛

شرط پاكي دل؛

به شرط طهارت روح؛


چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه ‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند


بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند

و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"...

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد ؟!

ضرب المثل های امروز


1. نابرده رنج گنج میسر نمی شود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد!


2. ناخوانده به خوان خدا نتوان رفت!


3. نادان را به از خاموشی نیست.


4. نبرّد رگی تا نخواهد خدای! A«اگر تیغ عالم بجنبد ز جای...A»


5. نخود هر آش!


6. نردبان، پله به پله!


7. نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت هر طفل نی سوار کند تازیانه اش (صائب)


8. نردبان دزدها!


9. نزدیک شب نخواب تا خواب آشفته نبینی!


10. نزن در کسی را تا نزنند درت را!


11. نشُسته پاکه!


12. نفسش از جای گرم بیرون می آید!


13. نکرده کار را نبرند بکار!


14. نوشدارو بعد از مرگ سهراب!


15. نوکر بی جیره و مواجب تاج سر آقاست!


16. نو که آمد به بازار کهنه شود دل آزار!


17. نان به همه کس بده، اما نان همه کس مخور!


18. نانت را با آب بخور، منت آبدوغ مکش!


19. نان را به اشتهای مردم نمی شود خورد!


20. نونش توی روغن است!


21. نون گدائی را گاو خورد، دیگه بکار نرفت!


22. نون نامردی توی شکم مرد نمی ماند!


23. نه آبی و نه آبادانی، نه گلبانگ مسلمانی!


24. نه آفتاب از این گرم تر می شود و نه غلام از این سیاه تر!


25. نه به آن خمیری، نه به این فطیری!


26. نه به آن شوری شوری، نه به این بی نمکی.


27. نه بر مرده، بر زنده باید گریست! A«گر این تیر از ترکش رستمی است... A»(فردوسی)


28. نه پسر دنیائیم نه دختر آخرت!


29. نه پشت دارم نه مشت!


30. نه چندان بخور کز دهانت برآید نه چندان که از ضعف جانت برآید (سعدی)


31. نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند ونه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.


32. نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم! الهی بخت برگردد از این طالع که من دارم.


33. نه دزد باش نه دزد زده!


34. نه راه پس دارم نه راه پیش!


35. نه سر پیازم نه ته پیاز!


36. نه سر کرباسم نه ته کرباس!


37. نه عروس دنیا نه داماد آخرت!


38. نه شیر شتر نه دیدار عرب!


39. نه مال دارم دیوان ببرند، نه ایمان دارم شیطان ببرد!


40. نه نماز شبگیر کن و نه آب توی شیر کن!


41. نه هر که به قامت مهتر، به قیمت بهتر.


42. نه هر که سر بتراشد قلندری داند A«هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست...A» حافظ


43. نی به نوک دماغش نمی رسد!


44. نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است!


45. نیکی و پرسش ؟!

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

سخن بزرگان


شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی ،


اما حال که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص .

مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند

ابوسعيد را گفتند : كسى را مى ‏شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى ‏رود.
شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست.

مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

ارامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندانی گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند.

نقاشان بسیاری آصار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام،کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد. اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.اولی تصویر دریاچه آرامی که کوه های عظیم، اسمان آبی را در خود منعکس کرده بودند. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند در گوشه چپ دریاچه خانه کوچکی قرار داشت.پنجره اش باز بود. دود از دودکش آن برمی خواست.

تصویر دوم نیز کوه ها را نمایش می داد اما کوه ها ناهموار بود.قله ها تیز و دندانه ای بود و آسمان بالای کوه ها به طور بی رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش. تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو با تابلو های دیگر هیچ هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تالبو نگاه می کرد در بریدگی صخره ای، جوجه پرنده ای را می دید، آنجا در میان غرش وحشیانه ی طوفان، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی مسابقه بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است. بعد توضیح داد که:
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت می شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود، این تنها معنای حقیقی آرامش است.

از کتاب: مشکلات را شکلات کنید/مسعود لعلی

یه سری ضرب المثل



1
. بیله دیگ، بیله چغندر!


2. با اون زبون خوشت، با پول زیادت، یا با راه نزدیکت!


3. با پا راه بری کفش پاره می شه، با سر راه بری کلاه!


4. با خوردن سیر شدی، با لیسیدن نمی شی!


5. باد آورده را باد می برد!


6. با دست پس می زنه، با پا پیش می کشه!


7. بادمجانِ بم آفت ندارد!


8. بارون آمد، تَرَکها به هم رفت!


9. ترک: منظور شکاف و رخنه است.


10. بار کج به منزل نمی رسه!


11. با رمال شاعر است، با شاعر رمال، با هر دو هیچکدام، با هیچکدام، هر دو!


12. رمال: فالگیر (عمل و شغل فالگیری)


13. بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره!


14. با سیلی صورت خودش را سرخ نگه می دارد!


15. با کدخدا بساز، ده را بچاپ!


16. با گرگ دنبه می خوره، با چوپان گریه می کنه!


17. بالا بالاها جایش نیست، پائین پائین ها راهش نیست!


18. با مردم زمانه، سلامی و السلام.


19. با نردبان به آسمان نمی شود رفت!


20. با همین پرو پاچین، می خواهی بری چین و ماچین؟


21. باید گذاشت در کوزه آبش را خورد!


22. با یک دست دو هندوانه نمی شود برداشت!


23. با یک گل بهار نمی شود!


24. بخور و بخواب کار من است، خدانگهدار من است!


25. بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد یا طاق فرود آید، یا قبله کج آید!


26. بدهکار را که رو بدهی طلبکار می شود!


27. برادران جنگ کنند، ابلهان باور کنند!


28. برادر پشت، برادر زاده هم پشت.


29. برادریمان به جا، بزغاله یکی هفت صنار!


30. برای کسی بمیر که برات تب کنه!


31. برای همه مادر است، برای ما زن بابا!


32. برای یک بی نماز، در مسجد را نمی بندند!


33. برای یک دستمال، قیصریه رو آتش می زنه!


34. برعکس نهند نام زنگی، کافور!


35. با زبان خوش، مار از سوراخ بیرون می آید!


36. بزک نمیر بهار میاد، کمبزه با خیار میاد!


37. بز گر از سر چشمه آب می خورد!


38. به شتر مرغ گفتند بار ببر، گفت: مرغم، گفتند : بپر، گفت : شترم!


39. بعد از چهل سال گدایی، شب جمعه را گم کردی!


40. بگو و ببند بده دست پهلوان!


41. بوی پیاز از دهن خوبروی نغز تر آید که گل از دست زشت


42. به اشتهای مردم نمی شود نان خورد!


43. به جای شمع کافوری، چراغ نفت می سوزد!


44. به درویش گفتند بساطت رو جمع کن، دستش را گذاشت در دهنش!


45. به دعای گربه کوره باران نمی آید!


46. به روباه گفتند شاهدت کیه ؟ گفت : دُمَم!


47. به مالت نناز که به یک شب بنده، به حسنت نناز که به یک تب بنده!


48. به ماه می گوید تو درنیا من در می آیم!


49. به مرغشان کیش نمی شه گفت!


50. به مرگ می گیره تا به تب راضی بشه!


51. به هر کجا که رَوی آسمان همین رنگ است!


52. به یکی گفتند: سرکه ی هفت ساله داری؟ گفت: دارم و نمیدم، گفتند: چرا؟ گفت: اگر میدادم هفت ساله نمی شد!


53. به یکی گفتند: بابات از گرسنگی مرد. گفت داشت و نخورد؟!


54. به گاو و گوسفند کسی کاری ندارد!

۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه

داستان پیله

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.
ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اماجثه اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظارداشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد .
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.
اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچمشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم

داستان میخ و اخلاق

پسر بچه ای بود كه اخلاق خوبی نداشت.
پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار كه عصبانی می شوی باید یك میخ به دیوار بكوبی.

روز اول ، پسر بچه 37 میخ به دیوار كوبید . طی چند هفته بعد ، همان طور كه یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را كنترل كند ، تعداد میخهای كوبیده شده به دیوار كمتر می شد . او فهمید كه كنترل عصبانیتش آسانتر از از كوبیدن میخها بر دیوار است .....
به پدرش گفت و پدرش نیز پیشنهاد داد هر روز كه میتواند عصبانیتش را كنترل كند ، یكی از میخها را از دیوار بیرون آورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید كه تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است . پدرش دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار برد و گفت : پسرم !!! تو كار خوبی انجام دادی . اما به سوراخهای دیوار نگاه كن . دیوار هرگز مثل گذشته نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت ، حرفهایی می زنی ،‌ آن حرفها هم چنین آثاری به جای میگذارند '' آره به خدا '' . تو می توانی چاقویی در دل انسان فرو كنی و آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذر خواهی فایده ندارد ، آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است. ''اما فكر كنم زخم چاقو هم یه روزی خوب میشه اما زخم زبون ؟؟؟!!!!''
''به هر حال تا توانی دلی بدست آور ، بقیه رو هم بیخیالش''

انظباط فردی

آلبرت هوبارد

انضباط فردی عبارت است از :

توانایی مجبور کردن خود به انجام کاری که باید در زمان معینی به اتمام رسد ،

چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم .

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

سخن بزرگان


بیشتر اشخاص عظمت خود را در زندگی مدیون مشکلات عظیمی هستند


که در زندگی با آنها دست به گریبان بوده و بر آنها چیره شده اند .

(( اسپووژن ))

سخن بزرگان


در زندگی بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه می کوبی

ابر باش تا منتظرت باشن که بباری !

پروردگارا به من بياموز

پروردگارا به من بياموز

دوست بدارم کسانی راکه دوستم ندارند ...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نيستند ...

بگريم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند ...

لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند ...

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند ...

سخن بزرگان


برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه ، قدرت و جرات لازم است



و گرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند !

سخن بزرگان


منتظر باش اما معطل نشو ، تحمل کن اما توقف نکن ،

قاطع باش اما لجباز نباش ، صریح باش اما گستاخ نباش ،

بگو آره اما نگو حتما ، بگو نه اما نگو ابدا .

۱۳۸۸ تیر ۱۶, سه‌شنبه

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

آرامش را حس کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

هر روز در خودم تعمق کردم. این مقدمه دوست داشتن خود است.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

از تنها بودن خوشم آمد، در خلوت سکوت محاصره شدم و شگفت زده به فضای درون وجودم گوش کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

از طریق گوش کردن به ندای وجدانم، خودم رئیس خودم شدم. این طوری خدا با من صحبت می کند، این ندای درونی من است.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

خودم را بی جهت خسته نمی کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

در خود حضور یک احساس معنوی را حس کردم که مرا هدایت می کند، سپس یاد گرفتم که به این نیروی معنوی اطمینان کنم و با آن زندگی کنم.


وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

دیگر آرزو نداشتم که زندگی ام طور دیگری باشد. به این نتیجه رسیدم که زندگی فعلی برای سیر تکاملی ام مناسب ترین است..

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

دیگر احتیاجی نداشتم که به وسیله چیزها یا مردم احساس امنیت کنم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

آن قسمت از وجودم یا روحم که همیشه تشنه توجه بود، ارضا شد و این شروعی برای پیدایش آرامش درون بود. این جا بود که توانستم شفاف تر ببینم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

فهمیدم که در مکان درست و زمان درستی قرار دارم، سپس راحت شدم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

برای خودم رختخواب پر قو خریدم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

خصوصیتی را که می گفت همیشه باید ایده آل باشم ترک کردم، آن دیو لذت کش را.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

بیشتر به خودم احترام گذاشتم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

تمام احساساتم را حس کردم. آنها را بررسی نکردم، بلکه واقعاً حس کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

فهمیدم که ذهن من می تواند مرا آزار دهد، یا گول بزند، ولی اگر از آن در راه قلب و درونم استفاده کنم، می تواند ابزار بسیار سودمندی باشد.

جملاتی بسیار زیبا از «چارلی چاپلین»

حتی بهترین فرزندان نیز دشمن جان پدر و مادرانند.



ازدواج مثل بازار رفتن است تا پول و احتیاج و اراده نداری بازار نرو.



دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید.



خوشبختی فاصله اين بدبختی است تا بدبختی ديگر.



اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم ناراحت نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود.




کتاب رهنمون- به کوشش غلامحسین ذوالفقاری

سخن بزرگان : سه چیز ..

سه چيز در زندگی هيچگاه باز نمی گردند :
زمان ، کلمات و موقعيت ها .

سه چيز در زندگی هيچگاه نبايد از دست بروند :
آرامش ، اميد و صداقت .

سه چيز در زندگی هيچگاه قطعی نيستند :
روياها ، موفقيت و شانس .

سه چيز در زندگی از با ارزش ترين ها هستند :
عشق ، اعتماد به نفس و دوستان .

۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

سخن بزرگان


خوشبختی به کسانی رو می کند که برای خوشبخت کردن دیگران می کوشند .

سخن بزرگان


کسی که خود را با نور ماه راضی کند ، نور خورشید کورش خواهد کرد .